یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

یاغمور بانو

چند عکس جا مونده

                            عکسهایی از دیدار دوم تو و اتاق جدیدت یک روز تو سیتی سنتر خونه عمو البته اینا رو قراره بابایی روشون کار کنه       ...
17 آذر 1393

گربه ما

                                                       سلام عزیزان چند رور پیش بابایی کفتر اورده بود خونه اما از اونجایی که ما نگه داریش و بلد نیستیم و گفتیم حیوونکی تو دستمون تلف میشه بردیم خونه عمه رقیه تا اونا نگه دارن و تو راه برگشت یک پیشی خیلی ملوس دنبالمون راه افتاد و با ما قریب به دو ایستگاه پیاده اومد ما هم خوشمون اومد و بغلش کردیم و اوردیم خونه هیچی دیگه ال...
15 آذر 1393

هفته ای که پیش رو گذاشتیم

                               سلام به شما دوستان عزیز  و یک سلام ویژه به آذر و آذریها گل مامان به اصرار خودت برات چتر خریدیم البته این هفته فقط به یک چتر اکتفا نکردیم و برات مارو پله و منچ پارچه ای "نزدیک به صد تومن کاموا خریدیم تا بدیم برات لباس ببافن " یقه اسکی یا همون سه سانت " دفتر ومداد"حباب ساز" و کلی وسایل و قاقا لی لی و ...... خلاصه تنها چیزی که تو خیلی بهش علاقه داری و من خیلی نگرانم چترت هست یکبار که برای اولین بار زیر بارون بازش کردم تا خیس نشیم ...
11 آذر 1393

کار امروز را به فردا مسپار

                                                 سلامی گرم به روزای سرد پاییزی سلامی گرم به دلای گرم دوستای مهربونم که از یاد ما غافل نیستن و سلامی گرم به گرمی دهنده زندگیم یاغمورم میگن کار امروز را به فردا مسپار اون و به من میگن با کلی مطلب جا مونده از چند هفته قبل دوستان گلم من شاغل شدم و یاغمور بانو با عزیز (مادر شوهر اینجانب) میمونه و باید بگم افرین به دخترم که حتی کوچکترین اعتراضی رو هم ب...
18 آبان 1393

تولد 3 سالگی با تم چشم نظر

                                          3ابان تولد 3 سالگیت هست که بخاطر محرم ماه چند روزی جلوتر گرفتم و دوشنبه 21 مصادف با عید غدیر و نزدیک به 60 نفر مهمون داشتیم  و من تقریبا 2 ماه مونده همش در تکاپو بودم و خلاصه روز موعود رسید و جشنت عالی بود البته غر غر های بابایی و نیومدن نصف مهمونا رو کنار بزاریم اما جای تموم مهمونا ما دو برابر خوردیم و حتی سهم اقایون رو هم توسط خانوماشون فرستادیم یک روز عالی رو البته از نظر من و از شاد...
23 مهر 1393

مژده

           سلام یه دنیا عشق و مهربونی ارزو های زیبا برای شما که خیلی مهربونید اول از هر چیز یک مژده به کسانی که وبلاگ و زندگی نامه ما رو پی گیری میکنن بعد از سه سال رنج و عذاب و .... خلاصه پای شیطون و شکوندیم و خونمون و تحویل گرفتیم هر چند تا عید فعلا مهمون عزیزیم اما دیگه انشاا... بعد عید دیگه منزل خودمون تشریف داریم و اما چند عکس از روزی که مهمون عمو نادر عزیز بودیم نشسته بودیم و پای یک غیبت جانانه بودیم که دیدیم همهمه ی بچه ها ما رو متوجه حضور دو تا بچه گربه ناز تو خونه کرد و اینم عکسشون و اینم کتاب داستان بچه ها...
12 مهر 1393

تولد بابا جون

                                                      سلامی مجدد راستی اگه میبینید دو پست متوالی عکس چتر و بارون میذارم چون اینجا هوا بارونی هست و ... 5 مهر تولد بابا بود من کلی برنامه ریخته بودم که یا بریم خونه مادر اینجانب یا برادر بابایی جشن بگیریم بماند که مادر شوهر گند زدن به برنامه هامون و گفتن بریم خونه خاله بابایی اما من نا امید نشدم و گفتم رسیدیم پول میدم علی میره کیک میخره میاره سوپرایزش میکنم چون از صبح ادای کسایی رو در میاوردم که به کلی یادم نیست تولدشه و باز مادر شوهر خود...
7 مهر 1393

سینما و ....

                                    سلام به شما و به زندگی هر چند سخت اما زیبا هفته پیش به خواسته خودت بردیمت سینما  شهر موش ها  دقایق اول نشستی  و مثل یک بیننده محترم تماشا کردی بعد کم کم تمامی قوانین سینما نشینی و زیر اون قدم های کوچیکت و صداهای بلندت له کردی اعتماد ت (مامان منن عکس سال) رقص مشهوری هست وقتی رپ میخونه دستا بالا پایین میشه شما داری اون کار و انجام میدی ...
7 مهر 1393