یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

یاغمور بانو

بازی

      یاغمور جونم مهمون خیلی دوست داره و وقتی کسی به خونه میاد شروع میکنه به دور زدن خونه و پشتک زدن و ..... و وقتی آراز میاد اولین کاری که میکنه و این تبدیل به یک قانون شده شال و کلاه اراز و از سر و گردنش در میاره و میندازه به سر گردن خودش و بعد مثل اینکه خودش 10 ساله هست وآراز 1 ساله میره جلو آراز وایمیسه و با زبون شیرینه کودکانش میگه آآآآآآآآآآآآیاز و بعد 20 دقیقه اول و شروع به بازی کردن باهم میکنن و بعد شروع به در آوردن اشک هم   دیدم یاغمور و اراز جیم شدن رفتم دیدم هر دو پشت در اتاق قایم شدن و یاغمور داره با زور اراز و بوس میکنه ...
13 ارديبهشت 1393

دَدَر؟؟!

جیگملم محیط ماشین خودمون و از بقیه ماشینا تشخیص میده و وقتی سوار ماشینمون میشیم فورا شروع میکنه به در آوردن لباساش و ایندفعه پیشرفت کرده بود و میخواست بشینه کف ماشین منم وقتی دیم اونجوریه یک پتو انداختم کف ماشین و خانومی اونجا نشست و تا مقصد اون زیر بازی کرد   دخملم از بس ددر دوست داری همه رو کلافه میکنی رفتی شال و کلاه خاله رو برداشتی و انداختی به سرت بعد رو کردی به ما میگی آآآبای(بای بای) و رفتی جلوی در ورودی بای بای گلم اینم نمونه دیگش رفتی جلو در و بابایی رو صدا میکنی بابایی هم با دست پر اومد خونه ...
13 ارديبهشت 1393

مسابقه

    عزیزم مامانی از طرف مامان سویل و آراز(خاله جون) تو مسابقه وبلاگی شرکت داده شدم ازش خیلی ممنونم من وبلاگم و دوست دارم :در دنیای مجازی یک خانه حقیقی دارم که دیوارهاش پر خاطره هست پر یادگاری خانه ایست که با نوشتن یادگاری رو دیوار هاش نه تنها زشت نمیشه بلکه زیبا تر و پر معنا تر هم میشه دوست دارم :اگه روزی حوصله ثبت خاطراتم و بصورت نوشتاری نداشته باشم برام این امکان و میده که خاطراتم و بوسیله گذاشتن عکس ثبت کنم دوست دارم:چون با یک کلیک کردن میتونم نگاهی به گذشته ام بندازم و خاطرات گذشته ام و مرور کنم و شاهد بزرگ شدن روز به روز یاغمورم بشم شاهد مهربانی های بینهایت همسرم شاهد کمک های بی دریغ خانواده ام بش...
13 ارديبهشت 1393

خرابکاری!!!

        میگن هر موقع دیدی صدای بچه نمیاد بدون یه گوشه  ای نشسته و در حال خرابکاریه!     قدیما وقتی میرفتن و بچه رو در حال خرابکاری میدین فورا میرفتن و چوب کتک و میاوردن و تنبیهش میکردن اما حالا وقتی میبینن بچه یه گندی زده فورا میرن و با یک دوربین برمیگردن و شروع میکنن به عکس انداختن از زاویه های مختلف   نگران نباشید تازه خریده بودیم 30سانت هم مصرف نشده بود یاغمور همش و مصرف کرد بعد از طراحی دیوارای خونه نوبت کف خونست بزرگترین خرابکاریش : اگه صاحبش بفهمه ما رو تیکه تیکه میکنه دفتر زبان سویل ...
13 ارديبهشت 1393

پارک

          سشنبه ظهر  هوای تبریز عالی بود و ما هم تصمیم گرفتیم بچه ها رو ببریم پارک   که کلی براشون خوش گذشت تا جایی که یاغمور رو زمین نشسته بود و همش از دستم در میرفت و نمیخواست بره و با کلی وعده وعید و گریه زاری آوردیمش خونه     ...
13 ارديبهشت 1393

دخمل پر خور

     گل من جدیدا شکر خدا غذات به کمک اول خدا بعد شربت اشتها آور خوب شده و تو که  هر چی که توش  آرد بود و نمیخوردی الان نون خالی هم میخوری و شنبه شام سالاد الویه حاضر کردیم البته شام که نه ساعت 7:30 بود خلاصه  تو انقدر زیاد خوردی که آخراش خسته شده بودی و کم کم حالت نشستنت تبدیل به دراز کشیدن شد و سرت و رو پای خاله گذاشتی و دراز کشیدی و آخر سر هم گلاب به روتون سر پر خوری بالا آوردی     الاهی مامان فدای این ادا و اتفالات جینگیلی   ...
13 ارديبهشت 1393

دخمل خلاقم

        دیروز داشتم خونه رو جارو میکشیدم و تو همش از دستم میگرفتی و نمیذاشتی کارمو بکنم منم آخر سر تسلیمت شدم و دادمش تا تو به خونه جارو بکشی این مدلی کشیدی دست گلتم درد نکنه خیلی هم تمیز شده بود     آخه شلوغی هات که تو اینجا به پایان نمیرسه تخمه خیلی دوست داری بابایی هم رفته برات تخمه بدون پوست (شکونونده و آماده قورت دادن )خریده منم گذاشتمش جلوت تا مستقل بشی تو هم شدی فدای مستقلیت کچلکم وقتی بابایی میاد میری سوار کولش میشی و میگی اسب شو تازگی یا یاد گرفتی و خودت سوار میشی بدون...
13 ارديبهشت 1393

باغچه سبز

دیروز بعد صبحانه از ساعت 10 تا 6 بیرون بودیم کلی با ماشین گشتیم کل کوچه و خیابون های تبریز و زیرو رو کردیم و رفتیم سهند خیلی خسته و گرسنه بودیم وتو راه برگشت کنار جاده رفتیم به غذا خوری باغچه سبز خیلی خوش گذشت جای دوستان خالی من و بابابی و تو آبگوشت سنتی خوردیم و خاله رویا بختیاری تو هم ذوق مرگ شده بودی و این هم خرابکاری تو با بابا ماهی های تو حوض و مرغ عشق و طوطی ها رو نگاه میکردی و از بغل بابا پایین نمیومدی     ...
13 ارديبهشت 1393