یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

یاغمور بانو

دختر شکلاتی

      این دوتا وروجک هم همدیگرو دوست دارن هم اینکه به هم حرص میدن و ........ بازی یاغمور و اراز با ماهی آرازی اولش میترسید و نزدیک نمیومد اما کم کم ترسش رفت اونم میخواست دست تو تنگ کنه که نذاشتم آخه به خاطر اون کار یاغمور بیچاره یکی از ماهی ها فک کنم از ترس دار فانی رو وداع گفت خوابیدن رو متکا و کتاب خوانی و جنگ سر متکا  و صلح...   و باز .... و پیروزی یاغمور با تمام دعوا ها باز کنار هم  و این یک نما از د...
13 ارديبهشت 1393

همه چیز به نفع یاغمور

5شنبه سر درد شدید داشتم و به بابایی اس دادم و گفتم بیاد بریم دکتر و اونم فوری اومد و تو تو خواب ناز بودی دلم نیومد بیدارت کنم و سپردم به آنایی و با بابا رفتیم مطب دکتر پویا که متاسفانه سینوزیتم پیشرفت کرده بود و الان هم به خاطر انحراف بینی  باید عمل بشم تا میگرنم شدید تر نشه چون انحراف بینیم باعث تشدید بیماریم شده کمی ناراحت شدم اما چون بعد از مدتها با  بابابیی تنهایی کل مسیر و پیاده اومدیم و کلی حرفیدیم خوشحال بودم بیماری رو  هم وللش یا خود به خود باید درست بشه یا باید تا  بزرگ شدن تو تحمل کنه چاره دیگه ای هم نداره روز بعدش که رفتیم آمپولمو بزنیم تو کلینیک تا من آمپول و بزنم و بیام ب...
13 ارديبهشت 1393

این چند روز

                    روزی که بابایی بردت کچلت کرد و از اونجایی که خیلی گریه کرده بودی بابا فردا شبش برات ماهی و کتاب و جور چین خریده بود تا عوض گریه کردنات در بیاد و بازی با ماهی که اولش بهش میگفتی پیــــژِی و بعد ما گفتی و بازی با جورچین     ...
13 ارديبهشت 1393

باز زمین لرزه

دیروز ساعت 11:8 شب زمین لرزه 4/5 ریشتر شد دیگه برامون عادی شده بدون هیچ ترس و وحشتی نشستیم و به تکون خوردن لامپ و کلید رو در و..... نگاه میکردیم میگم خدایا فداتشم یا دیگه جمعش کن چون تا میخواییم کمی فراموش کنیم و.... باز زمین و ملرزونیو شب زنده داری و .... شروع میشه یا اینکه اگه نیتت  جدیه یک دفعه بیار و خیال همه رو راحت کن اما گزینه یک بشه بهتره هااااااااااا ...
13 ارديبهشت 1393

یاغمور نگو قند عسل

چند روزی بود که هیچ مطلبی نذاشتم و کلی عکس و مطلب روی هم تلنبار شدن و امروز وقت کردم کمی بشینم و کارات و بنویسم به عکسهات که نگاه میکردم دیدم بابا خیلی عقب موندم عکسای قبل کچلیت هم مونده و اگه امروز اجازه بدی انشاا... میزارم برات بازی با بادکنکت کاربا رایانه     گلم تازگی هر چند که زیاد بهت نمیدم اما شدیدا پفک خور شدی شب 10:30 خوابیدی 12:30 واسه شیر بیدار شدی دیدی خاله بالا سرته شروع کردی به بازی کردن و بعد کلی بازی با خاله اومدی سراغ من(داشتم وبلاگ...
13 ارديبهشت 1393

پسرم شد

امروز صبح با صدای در بیدار شدیم و دیدیم بابایی اومده از ذوقت یک لحظه هم آروم و قرار نداشتی و همش خودت و به بابا لوس میکردی بعد صبحانه بعد کلی اصرار کردن به بابا راضیش کردم که تو رو ببره سلمانی و موهاتو کوتاه کنه وقتی داشتم حاضرت میکردم بری بیرون خیلی خوشحالی میکردی و قیافت شده بود این و وقتی اومدید و در و باز کردم  دیدم الاهی فدات بشم از بس گریه کردی چشات پف کرده و نوک دماغت سرخ شده و با یک بغل پر قاقا اومدی معلوم بود که تو راه گریه میکردی و بابایی خواسته با اونا سرگرمت کنه و  قیافت شده بود این من و خاله رویا با دیدنت زدیم زیر خنده و تو هم با دیدن خنده های ما شدی این ولی خداییش خیلی بانمک شدی ...
13 ارديبهشت 1393

آخ که چقدر خندیدیم

امروز یاغموری زیاد خسته ام نکرده بود و منم تصمیم گرفتم کمی گلاب به روتون باهاش جیش کردن تو دستشویی رو تمرین کنم آقا چشتون روز بد نبینه بردمش دستشویی و خاله رویا زحمت کشید و یک جفت دمپایی بچه گانه آورد و به پاش کردم گذاشتمش تو جایی که باید مینشستش و جیش میکرد آخ که چقدر خندیدم اولش نرمال نشست اما یواش یواش پاهاش باز شد و شد و......  بچه ام کم مونده بود بیفته تو دستشویی خیلی ترسیده بود قیافش شده بود این و بعد کم کم این بیچاره بچم از ترسش و هی میگفت مــــامــــــان منم میگفتم بله اونم کف دستشویی رو نشون میداد و میگفت آآآآکــــــــ  و بعدقیافش شد  این خیلی صحنه با نمک و بود اگه قیافه یاغمور و از نزدیک مید...
13 ارديبهشت 1393

پیشی ملوس مامان

اینارو هم تقدیم به یاغمورم میکنم که بغل هیچ کس حتی بابایی نمیره به شرطی که بگن بیا بغلم بریم به پیشی نگاه کنیم         خیــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم ...
13 ارديبهشت 1393

باز زلزله

دیروزساعت تقریبا 6:40 عصر زلزله ای به شدت 4/7 ریشتر که مرکزش باز ورزقان بود زمین و لرزوند و ما که طبقه سوم میشینیم و خواب بودیم یعنی من و خاله رویا دخملی همگی از شدت زمین لرزه و طولانی بودنش از خواب پریدیم "وقتی از خیابان ماشین سنگین رد میشه خونه ما میره رو ویبره حالا فکرش و کنید شدتش تو خونه ما چقدر بود که حتی یاغمور از خواب بیدار شد و گریه کرد فداش بشم دخمل هم ترسیده بود و طبق گفته ها میگن شاید این زمین لرزه باعث فعال شدن گسل تبریز هم بشه که اون موقع وا مصیبتا میشه ...
13 ارديبهشت 1393