یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

یاغمور بانو

کار با کامپیوتر

فقط به این تصاویر تماشا کنید و بهم بگید من دارم با رایانه  کار میکنم یا یاغمور؟؟ خانومی این ها رو صرفا به خاطر تو میذارم که بزرگ شدی و به وبت نگاه کردی نگی مامان چرا دیر به دیر به روز میکردی ؟؟ زیرا شما روزا کار با کامپیوتر و کوفتم میکردی +کلی خسته ام میکردی =شبها خسته و کوفته و خواب الود دیگه حوصله ای برا به روزا کردن نمیموند . حالا قضاوت کنید   ...
13 ارديبهشت 1393

بلای شیرینم

امروز میخوام چند تا از کارات و به روایت تصویر (عکس) بنویسم: اگه مستقل میشدی خودتم راحت میشدی منم کشتی من و از بس زور میگی و خودت میخوای همه چیز و بدون کمکم بخوری ,ببپوشی...... بعضی چیزارو میشه اجازه داد و تمرینی شد برای اینکه رو پای خودت وایسی مثل هندونه اما بعضی هاشو نمیشه مثل سوپ اما حالا بیا یاغمور راضی کن که دخترم هنوز برا تنها خوردن این غذا بدون کمکم زود برات اما کو گوش شنوا  همش جیغ بزن خوب و اینم هندونه خوریت اما فدات بشم که جه باحال نشستی و باحالتر هم خوردنته روی میز خرس موزیکال گذاشته بودیم(کادئویی که عمو بابک دوست بابا تو جشن دندونیت ...
13 ارديبهشت 1393

کوه

        جمعه هفته پیش بعد خوردن صبحانه یک ناهار ساده و راحت حاضر کردم و رفتیم کوه عون  ابن علی تو ماشین پشت پراید من و بابا فوتبال بازی کردیم و فوق  العاده خوش گذشت و 4-5 به نفع من برنده شدم خلاصه وقتی رسیدیم خانواده کوچک  3 نفری ما پیاده کوهنوردی کردیم و به خاطر افت قند خون انا ,انا و خاله رویا با ماشین کوه  و اومدن بالا. بعد خوردن چایی و باقلوا و نفسی تازه کردن من و انا رفتیم زیارت و تو چون اولین بارت بود  که رفته بودی زیارتگاه با تعجب به همه جا خیره شده بودی و از محیط زیارتگاه خوشت  اومده بود. بعد زیارت تصمیم به...
13 ارديبهشت 1393

روی لیوان؟؟؟؟

اخه من چی بگم بهت؟ ازم اب  میخوای بهت میدم جلو چشمم سرت میکشی که یعنی تشنه ام دارم میخورم بعد رفتن من از کنارت همانا دست تو لیوان کردنت همانا کاش اخرش این بود با لیوان کل خونه رو دور میزنی و اخر سر یه جایی اب و خالی میکنی رو زمین خاله میگه: اخرش من از دست یاغمور آرتوروز میگیرم یا خودش جیش میکنه و زمین و خیس میکنه یا اب میرزه رو زمین خلاصه همیشه فرشا خیسند   و چند روز پیش دخملم اب خواست دادم بعد از اینکه دستاش و توش شست بعدش رو پتو خاله خالی کرد ..... لیوان و گذاشته رو زمین و داره سعی میکنه روش بشینه واینم چن...
13 ارديبهشت 1393

بیرون از چشم یاغمور!

  فرشته کوچولو من شدیدا به بیرون رفتن عادت کردی بخصوص عصر ها از بس نق میزنی و بهونه میاری خسته ام میکنی  چند روز پیش باز دلت هوای بیرون رفتن کرده بود و هم هوا ابری بود و هم من حوصله لباس پوشیدن و بیرون رفتن نداشتم و برای اینکه باز با نق نقو کردنات خسته ام نکنی روی صندلیت چندتا پتو مسافرتی و بالش گذاشتم تا بیرون و تماشا کنی و اینم بیرون از خونه از چشم تو فدات بشم که به اینم راضی بودی و چقدر ذوق میکردی اما خوب همین ذوق کردنات باعث شد دلم طاقت نیاره و حاضر شدیم و بردمت بیرون ...
13 ارديبهشت 1393

مردم آزاری؟؟!!

    چند روز پیش رفته بودیم خونه خاله شهره و وقتی رسیدیم دیدیم ارازی خوابه و خاله گفت تازه خوابیده ما هم اومدیم پذیرایی که کمی بعد متوجه غیب شدن تو شدیم کجا بودی ؟ چیکار میکردی؟ ملاحضه کن کاراتو ..... اینجا اراز جون خوابیده اینم شمایی بالا سرش و ادامه داستان..... خم شدی سلام میدی , فکر کنم حسه ارازه نسبت به تو   تو این لحظه اینجوریه و حالا وقت بازیه ........   ...
13 ارديبهشت 1393

عروسکم اوف شده!

  چند روز پیش متوجه پاره شدن پارچه زیری بدن عروسکی که خیلی دوستش داری شدم تصمیم به تعمیر کردنش گرفتم با دیدن عروسکت عکس العمل جالبی نشون دادی چند دقیقه اولش هنگ کرده بودی و فقط به سر عروسک ذل زده بودی و کم کم..... گرفتن اجزای بدنش تو دستت وقتی دیدم حرکات جالب نشون میدی برای مدتی بدنش و پر نکردم و دادم دستت که...... اول به بدنی که سر نداشت با تعجب نگاه میکردی  با اضافه شدن سر به بدنش هی تکونش میدادی تا شاید جون بگیره مثل اولش بشه وقتی دیدی ما داریم به کارات میخندیدم تو هم دیگه از حالت خماری ...
13 ارديبهشت 1393