یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

یاغمور بانو

یاغمور در این مدت

  گل من فقط عاشق پوشیدن لباس بزرگتر هاست خوابی ناز تو بغل بابابیی بازی تو کمد لباس خالی اینم لحاف و تشک نوه ام بازی با پیشی خاله رویا رفته سفر و.. بهترین فرصت برای بازی با عروسک اون فقط یک نگاه...! گوش دادن به موزیک سرگرم کردن بَبی انقدر به خاله گیر داد تااااااااا خاله با لباس کردش زیر دوش     تاريخ : چهارشنبه 21 فروردين 13...
13 ارديبهشت 1393

به خیر گذشت

    دیروز صبح بیدار شدم و دیدم همه خوابن منم اومدم با خیال راحت نشستم پای نت نیم ساعت بعد دیدم یاغمور صدام میکنم رفتم و جاش و عوض کردم همین که خواستم بشینم  صدای گریه اش اومد بدو بدو رفتم پیشش سرش خورده بود به گوشه دیوار و شدید کبود و باد کرده بود. بعد صبحانه چایی اوردم گذاشتم زمین که سرد بشه بخوریم یاغمور چادر رو داشت میدادبه من که سرش کنم به دست و پاش پیچید و کم مونده بود بیفته رو چایی داغ و بسوزه که فورا سینی رو کشیدم عقب. عصر داشت با دمپایی بازی میکرد که دستش سُر خورد با صورت افتاد رو گوشه دمپایی و صورتش کبود شد. ش...
13 ارديبهشت 1393

استخون خوری2

    دیشب برا گلم سوپ قلم پخته بودم ویاغمورم بیشتر از خوردن خود سوپ خوردن قلمش و دوست داره بچه ام دستش خسته شده گذاشته زمین تا کمی استراحت کنه و اینم وضع لباساش   و اینم نشانه انرژِی که از صرف غذا گرفته ...
13 ارديبهشت 1393

سپندارمذگان مبارک

  دیروز روز عشق ایرانیان بود منم تصمیم گرفتم خونه رو تزیین کنم تا یک جشن کوچولو بگیریم که اونم عصر بابایی زنگید و گفت شب نمیام و منم کسل شدم و  بیخیال همه چیز اما شب 10:30 دیدم در میزنن و باز کردم بابایی پشت در بود دلش نیومده بود تو این روز ما رو تنها بذاره اما من حتی شام هم نپخته بودم و بابایی گفت بخاطره دیر در اومدن از سر کار شیرینی فروشی ها بسته بود (خوب باشه)من هم بدون کیک جشن میگیرم!در عرض20 دقیقه غذای مورد علاقه بابا رو پختم   و بعد شام تا 1 شب حرفیدیم ،بازی و چون شما زحمت کشیده بودید و امروز بیش از حد تصورت خسته ام کرده بودی به محض خواب...
13 ارديبهشت 1393

پیوندتان مبارک

  دیروز از ظهر بیرون بودیم وخرید میکردیم یک جفت کفش مجلسی برا من و یک سارافون برا یاغمور خریدیم و عصر هم دنبال خونه اجاره ای برا آنا اینا بودیم و تو هم تو خونه خالی کلی ذوق میکردی و ای ن ور اون ور میرفتی شب به جشن حنا بندون خاله سعیده(دوست مامان)دعوت بودیم تو دقایق اول گریه میکردی و ترسیده بودی اما کمی بعد با اون دست های توپول کوچولوت دست میزدی میرقصیدی قاطی جمع شده بودی و این ور اون ور میدویدی 1 شب با تنی خواسته خوابیدی واینم روز بعد عروسی فدات بشم که اینقدر عاشق پوشیدن کفش بزرگتر از پاتی     ...
13 ارديبهشت 1393

تقدیم به همسرم

    چقدر کم توقع شده ام نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را.. همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست مرا به آرامش می رساند…. حتی اصطحکاک سایه هایمان… میتــرســم… کسـی بــوی ِ تنـت را بگیــرد نغمــه ِ دلـت را بشنــود و تو خــو بگیــری به مـــآنـدنـش!!! چـه احســآس ِخـط خطــی و مبـهـمـیسـت! ایــن عــآشقــآنـه هــآی حســود مــن …     چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم. نمیدانم این چه نیروئی ست که مرا به سوی تو می کشاند ! هروقت که تن...
13 ارديبهشت 1393

ولنتاین مبارک

    امروز ظهر رفتیم کادئو بابایی رو از بازار گرفتیم و  سر راه یک جعبه کادئو هم گرفتم  و اومدیم خونه بعد کمی استراحت شب بابایی اومد و یک جشن  کوچیک گرفتیم (همین که عشقم کناره ام هر لحظه پایکوبی میکنم )وبابا   هم پول نقد داد البته به تو هم داد آخه تو این وسط چه کاره ای میدونم توهم عشق بابا جونی ولنتاین امسالمون هم اینجوری گذشت خدایا تا سال دیگه اگه عمری باقی موند حتما پولی هم باقی بمونه تا شرمنده همسرمون نشیم کادئو من به بابا چقدر هم رو انگشتش قشنگ دیده میشه مبارکت باشه نفسم   که توش سفارش دادم ...
13 ارديبهشت 1393