به خیر گذشت


دیروز صبح بیدار شدم و دیدم همه خوابن منم اومدم با خیال راحت نشستم پای نت
نیم ساعت بعد دیدم یاغمور صدام میکنم رفتم و جاش و عوض کردم
همین
که خواستم بشینم صدای گریه اش اومد
بدو بدو رفتم پیشش سرش خورده
بود به گوشه دیوار و شدید کبود
و باد کرده بود.

بعد صبحانه چایی اوردم
گذاشتم زمین که سرد بشه بخوریم یاغمور چادر رو
داشت میدادبه من که سرش کنم به دست و پاش پیچید و کم مونده بود بیفته رو چایی داغ
و بسوزه
که فورا سینی رو کشیدم عقب.

عصر داشت با دمپایی
بازی میکرد که دستش سُر خورد با صورت افتاد رو گوشه
دمپایی و صورتش کبود
شد.

شب با حلقه هوشش بازی میکرد که باز دستش لیز خورد و باز صورتش خورد به پایه حلقه
هوش و...

و در آخر نیم ساعت از حادثه قبلی نگذشته داشت رو مبل
بازی میکرد که
نمیدونم چطور شد یکدفعه خاله رویا داد زد سپیده یاغمور ؛برگشتم پشتم دیدم افتاد پشت
مبل رو طاقچه دیگه اشکم و در اورد
غذا شو دادم
و تا اتفاق دیگه نیفتاده
خوابوندمش
.

چه خوب که صبح صدقه و اسپند دود کردم خدا خودش همه بچه ها رو از قضا و غدر حفظ کنه یاغمور منم بین اونها (آمین)



به خیر گذشت
