یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

یاغمور بانو

پارک

          سشنبه ظهر  هوای تبریز عالی بود و ما هم تصمیم گرفتیم بچه ها رو ببریم پارک   که کلی براشون خوش گذشت تا جایی که یاغمور رو زمین نشسته بود و همش از دستم در میرفت و نمیخواست بره و با کلی وعده وعید و گریه زاری آوردیمش خونه     ...
13 ارديبهشت 1393

دخمل پر خور

     گل من جدیدا شکر خدا غذات به کمک اول خدا بعد شربت اشتها آور خوب شده و تو که  هر چی که توش  آرد بود و نمیخوردی الان نون خالی هم میخوری و شنبه شام سالاد الویه حاضر کردیم البته شام که نه ساعت 7:30 بود خلاصه  تو انقدر زیاد خوردی که آخراش خسته شده بودی و کم کم حالت نشستنت تبدیل به دراز کشیدن شد و سرت و رو پای خاله گذاشتی و دراز کشیدی و آخر سر هم گلاب به روتون سر پر خوری بالا آوردی     الاهی مامان فدای این ادا و اتفالات جینگیلی   ...
13 ارديبهشت 1393

دخمل خلاقم

        دیروز داشتم خونه رو جارو میکشیدم و تو همش از دستم میگرفتی و نمیذاشتی کارمو بکنم منم آخر سر تسلیمت شدم و دادمش تا تو به خونه جارو بکشی این مدلی کشیدی دست گلتم درد نکنه خیلی هم تمیز شده بود     آخه شلوغی هات که تو اینجا به پایان نمیرسه تخمه خیلی دوست داری بابایی هم رفته برات تخمه بدون پوست (شکونونده و آماده قورت دادن )خریده منم گذاشتمش جلوت تا مستقل بشی تو هم شدی فدای مستقلیت کچلکم وقتی بابایی میاد میری سوار کولش میشی و میگی اسب شو تازگی یا یاد گرفتی و خودت سوار میشی بدون...
13 ارديبهشت 1393

باغچه سبز

دیروز بعد صبحانه از ساعت 10 تا 6 بیرون بودیم کلی با ماشین گشتیم کل کوچه و خیابون های تبریز و زیرو رو کردیم و رفتیم سهند خیلی خسته و گرسنه بودیم وتو راه برگشت کنار جاده رفتیم به غذا خوری باغچه سبز خیلی خوش گذشت جای دوستان خالی من و بابابی و تو آبگوشت سنتی خوردیم و خاله رویا بختیاری تو هم ذوق مرگ شده بودی و این هم خرابکاری تو با بابا ماهی های تو حوض و مرغ عشق و طوطی ها رو نگاه میکردی و از بغل بابا پایین نمیومدی     ...
13 ارديبهشت 1393

دختر شکلاتی

      این دوتا وروجک هم همدیگرو دوست دارن هم اینکه به هم حرص میدن و ........ بازی یاغمور و اراز با ماهی آرازی اولش میترسید و نزدیک نمیومد اما کم کم ترسش رفت اونم میخواست دست تو تنگ کنه که نذاشتم آخه به خاطر اون کار یاغمور بیچاره یکی از ماهی ها فک کنم از ترس دار فانی رو وداع گفت خوابیدن رو متکا و کتاب خوانی و جنگ سر متکا  و صلح...   و باز .... و پیروزی یاغمور با تمام دعوا ها باز کنار هم  و این یک نما از د...
13 ارديبهشت 1393

همه چیز به نفع یاغمور

5شنبه سر درد شدید داشتم و به بابایی اس دادم و گفتم بیاد بریم دکتر و اونم فوری اومد و تو تو خواب ناز بودی دلم نیومد بیدارت کنم و سپردم به آنایی و با بابا رفتیم مطب دکتر پویا که متاسفانه سینوزیتم پیشرفت کرده بود و الان هم به خاطر انحراف بینی  باید عمل بشم تا میگرنم شدید تر نشه چون انحراف بینیم باعث تشدید بیماریم شده کمی ناراحت شدم اما چون بعد از مدتها با  بابابیی تنهایی کل مسیر و پیاده اومدیم و کلی حرفیدیم خوشحال بودم بیماری رو  هم وللش یا خود به خود باید درست بشه یا باید تا  بزرگ شدن تو تحمل کنه چاره دیگه ای هم نداره روز بعدش که رفتیم آمپولمو بزنیم تو کلینیک تا من آمپول و بزنم و بیام ب...
13 ارديبهشت 1393