یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

یاغمور بانو

موش موشی مامان

  جدیدا میری رو تخت خاله و پتو رو میکشی روت که مثلا میخوابی حالا که خاله نیست خودم میرسونمت به مقصد مامانی رو سرامیک عکس خودت و دیده بودی و رو زمین دراز کشیده بودی و با عکست بازی میکردی و آثــــــــار هنری خانوم مینوس (یاغمور) خودش و تو آیینه دیده میگه بع بـــع ...
13 ارديبهشت 1393

فرشته زیبای مامان

    پنجشنبه شب رفته بودیم خونه خاله شهره و با ماشین آرازی دودود بازی کردی   با عروسک سویل بازی میکردی هرچند که آراز نمیذاشت و تو هم گریه میکردی منم اعصبانی شدم و دعوات کردم که تو چرا سر خوابوندن بچه مردم اعصابتو خورد میکنی با آرازی رو زمین دراز میکشیدید و جلب توجه میکردید و میخندید و اما شیطنت های جمعه شبت.... خرس خاله رو از رومیز یا هزار دردسر انداختی روت و زیر آوار موندی فقط به خاطر اینکه سرت و بذاری روش و دراز بکشی دیشب خاله نجیبه (خاله مامان) مهمونمون بود و ما مشغول صحبت با اون که یک لحظه متوجه شدم صدات...
13 ارديبهشت 1393

فدایت ای گل زیبای هستیم

          یه دقیقه آروم و قرار نداری همش یه جاهایی درد حال شلوغی هستی تو از ساعت 1تا2 میخوابی و ما تو این مدت در حال ناهار خوردنیم و وقتی تو بیدار میشی ساعت خواب نیمروزی ماست اما شما یا اجازه خوابیدن به ما رو نمیدی که گزینه اول بهتره یا مثلا مشغول بازی هستی و اجازه خوابیدن به ما رو میدی اما........ مامان تو خواب : "دانگ دونگ" چشامو نیمه باز میکنم میبینم دسته جارو رو برداشتی و با تمام قدرتت میکوبی زمین اما چون شدیدا خوابم میاد چشامو میبندم  که احساس میکنم یکی داره با زور خودش و تو بغلم جا میکنه چشامو باز میکنم میبینم یه نفر زده به ریپیت و هی میگه شیر بغلش میک...
13 ارديبهشت 1393

جشن پایان 15 ماهگی قند عسلم

                      دیروز پایان پانزده ماهگی دخملم بود و صبح بعد صبحانه با خاله رویا بردیمش بهداشت و کلی دعوامون کردن که چرا یاغمور رشدش متوقف شده و گفتن پانزده روز دیگه بیارین دوباره ببینمش و خلاصه بعد تا ظهر کارهای بیرونمون و انجام دادیم و ساعت سه برگشتیم خونه و بعد خوردن ناهار و خوابوندن یاغمورم مشغول تزیین خونه شدم و  آخرای کارم دخملی بیدار شد شروع به دخالت کردن به کارم شد .. هی من بادکنک ها رو میذاشتم پشت مبل هی اون همش و بر میداشت و میریخت وسط خونه و خلاصه بعد یه عالمه بازی با بادکنک ها خوابید و عص...
13 ارديبهشت 1393

بلای شیرنم

عسلم عاشق خط خطی کردنه اینم عصر هنری گلم رو دست خاله رویا و اثرش رو پاش و افتخار بخاطر هنرمندیش گیر کردن تور اسباب بازی هاش به دکمه لباش و عصبانیت و گریه کردن صحبت گرم و شیرین با آنا پوشیدن لباس دیگران شیرین کاریهات مراحل قول زدن به مامان(فقط نگه داشتم) بازی میکنم قولش و خوردم (چشم مامان به دور مشغول خوردن) شیطنتات(فاصله میز تا دیوار اندازه سه بند انگشت یک انسان بالغ ) فدای اون خمیازه خوشگلت با او...
13 ارديبهشت 1393

دخملم تا به امروز!!!

              یاغمورم الان خوابیده و منم بادل سیر با کامپیوتر کار میکنم آخ که چه لذت بخشه .....  و چه زیباتر که هر روز شاهد بزرگ و بزرگتر شدن دخملم میشم هر روز یه کار جدید یک شیطنت جدید... دخملم تا به امروز!!! مونس من الان میتونی حلقه هوشتو به ترتیب و بدون کمک من بچینی . با مکعب هات برج 2 طبقه می سازی  ببر و از بقیه حیواناتت تشخیص میدی . رنگهای زرد آبی قرمز و بخوبی مشناسی . شال کلاهت و بدون کمک من میپوشی و در میاری.... و اما شیطنت هات وقتی میخوام کاری بکنم و تو نمیخوای فورا بدو بدو میری بغل خ...
13 ارديبهشت 1393

مورچه های کارگر ما

مورچه های ما هر جا باشن همیشه با هم حرکت میکنن و پشت سر هم هستن و اصولان طی عملیاتی یک جایی دور از چشممون میرن و ساکت و آرام عملیاتشون و با موفقیت انجام میدن و ما وقتی میرسیم که دیگه کار از کار گذشته قربوووون هر دوتاییتون ...
13 ارديبهشت 1393