یاغموریاغمور، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 35 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

یاغمور بانو

شیطنت های آرازی

      اینم چند تا عکس از شیطنت های آرازی که خاله قربونش بشه الهی جیگمله هر هفته که میاد بلا و بلاتر  میشه و.....   فداش بشم آرازم هر موقع میاد اول میره سراغ کنترل ها و بعد قایم کردن اون مستقیم میره سراغ کلید در اتاق خاله رویا و بعد قایم کردن اون هم  میره سراغ مرتب کردن کابینت ها و بعد به ترتیب بستن شعله های گاز ویا اگه خودش صلاح بدون باز کردن شعله های گاز و بعد اینکه صدای همه رو در آورد میره رو مبل و شروع میکنه به خاموش روشن کردن لامپ ها و بعد از اینکه صدای همه رو باز در میاره میره سراغ یاغمور و با اون جنگ میکنن و یا میره وس...
13 ارديبهشت 1393

شیطنت های یاغموری

عاشق خنده هاتم مامانم که اینقدر کاکائو دوست داری وقتی سر کامپیوتر میشینم با این کارات پشیمونم میکنی و اخر سر شکست میخورم و کامپیوتر و خاموش میکنم این مبل مخصوص تو بخصوص اگه بخوای با گوشی بحرفی حتما باید رو این مبل بشینی پوشیدن لباس بزرگتر از سایزتو دوست داری یاغمورم گربه شده خاله رویا برات پوشک بزرگسالان بسته بوده و تو خوشت اومده بود عین اردک راه میرفتی و وقتی در اوردم کلی گریه کردی ...
13 ارديبهشت 1393

مهمونی و مریضی2

جمعه شب وقتی دیدم سرماخوردگیت بدتر شده به بابایی زنگیدم و اومد اول رفتیم برات 2 تا النگو خریدیم و بعد بردیم مطب دکتر بلیلا و ازاونجا رفتیم داروهاتو گرفتیم و یک آمپول داشتی اون و زدیم و کلی گریه کردی اما عوضش وقتی رسیدیم خونه عمو جعفر (دوست بابا)کلی بازی کردی زنگ درشون و که هنوز نصب نکرده بودن برداشته بودی و گوشی کرده بودی و همش میزدی و بعد در اومدن صداش بلند بلند میخندیدی و دلبری میکردی و همه چیز و بهم ریختی و کلی یه زن عمو کبری لوس شدی و بعد کلی بازی 12:30 شب خودت سرت گذاشتی رو بالش و خوابیدی     ...
13 ارديبهشت 1393

مهمونی و مریضی

سه چهار روز پیش رفته بودیم خونه پسر خاله مامان سپیده و اون ها هم تو حیاطشون دو تا گربه داشتن از اونجایی که تو هم عاشق گربه ای و از نزدیک دو تا گربه میدی و همش از پشت شیشه باهاشون بازی میکردی خیلی برات خوش گذشت و اومدنی دلت پیش گربه ها بود و همش پیش پیش میگفتی اما بخاطر اینکه بعضا میرفتی جلو در تا کاملا از نزدیک ببینی نه از پشت شیشه سرماخوردی   و کوچولو من باز سرماخورد اینم عکس مریم دختر پسر خاله رحیم که خیلی شلوغ و خلاق و دوست داشتنیه البته مریم ما تنبلی چشم نداره ها خودش کاغذ و تا کرده و با چسب رو جشمش زده ...
13 ارديبهشت 1393

استخون خوری

چند شب پیش سوپ قلم گذاشته بودم و بعد سرد شدن قلم دادم دستت تا ببینم چیکار میکنی که.... تو هم طبق معمول اولین کاری که کردی گذاشتی تو دهنت که از مزش خوشت اومد دیگه پسش ندادی و محکم بغلش کرده بودی راحت 1 ساعتی تو بغلت بود تا اینکه خسته شدی و سوپ و آوردم خوردی و خوابیدی   ...
13 ارديبهشت 1393

فست فود

یاغمورم تو به غذا خوری و فست فود رفتن و دوست داری و اینم عکسی از تو بابایی تو فست فود دوست داری خودت بدون کمک بخوری اما متاسفانه هنوز نمیتونی قاشق و دستت بگیری بخاطر اینکه حیف المیل نشه فعلا با کمک من غذا میخوری. خوانواده سوپ هارو دوست داری اما بیشتر سوپ خامه ای رو خوب و زیاد میخوری عاشق سیب زمینی سرخ کرده مرغ ماکارونی با ماست و خیار گوجه فرنگی کاکائو هستی و ازسیب بیسکویت و کیک ساده و کلوچه تخم مرغ بخصوص از نوع آبپز شدیدا بدت میاد. فدای دمدمی بودن مزاجت و بد خوراک بودنت که 4 ماهه که تو نه کیلو ششصد موندی دیگه داری دق مرگم میکنی ...
13 ارديبهشت 1393

سالگرد ازدواج

چند روز پیش سالگردمون بود اما به خاطر دیر اومدن بابایی از سر کار و سرد بودن شدید هوا نتونستیم اونجوری که برنامه ریخته بودیم جشن بگریم بنابراین فقط یک سر رفتیم زودی بابایی برا من انگشتر و من برا بابا یک پیراهن خریدم و یک قوطی شیرینی خریدیم و اومدیم خونه و با آناینا دور هم جشن گرفتیم   متاسفانه عکس پیراهن و نداختم   ...
13 ارديبهشت 1393