بازار

امروز صبح بعد صبحانه تصمیم گرفتم برم بازار تا از اونجا کادئو بخرم
که بابایی هم با ما اومد و تودوباره خواستی خودت راه بری
ما هم گذاشتیمت زمین



کم مونده بود بین جمعیت گم بشی و زیر پا بمونی بغلمونم میکردیم گریه میکردی
که
بذارید زمین انقدر اینجوری اذیتمون کردی تا آخر سر صدای بابایی رو هم در آوردی
از یک طرف هم خاله همش عین بچه های 7 ساله تو پاساژ ها گیر میداد سوار آسانسور
بشیم منم دیدم کم کم اوضاع داره ...وبابایی عصبانی میشه
فورا کادومو سفارش
دادم و دنبال دستمال سر برا تو بودیم میتونم بگم راحت همه مغازه های تربیت و گشتیم
اما پیدا نکردیم.ذله از دست تو خاله با تنی خسته اومدیم خونه
تا کمی استراحت کنیم
چون قرار بودعصر بریم بیرون
خواستم تا عصر بخوابم
؟!!



موهای سرم و یکی یکی میکشید.نیم دور میزد میومد شیر میخواست.روسرم رو شکمم
مینشست و انگشتشو با زور تو دهنم میکرد و لبامو تکون میداد و اونم صدا میداد فکر میکرد
باهاش بازی میکنم و میخندید....خالهه هم در حال عکاسی بود 

ژست و آدم فکر میکنه واقعا داره میخونه

نیم ساعت خوابیدم اوضاع خونه رو مثل اینکه بمب منفجر شده دست گلش درد نکنه حتما خیلی خسته شده
همی اینا رو آورده وسط خونه

اینم بعد بیدار شدنم که مثلا میخواد با شیرین کاریاش از دلم در بیاره

لبا رو آدم میخواد یک گاز بگیره اونجوری





بازار
