سپندارمذگان مبارک


دیروز روز عشق ایرانیان بود
منم تصمیم گرفتم خونه رو تزیین کنم تا یک جشن
کوچولو بگیریم
که اونم عصر بابایی زنگید و گفت شب نمیام و منم کسل شدم
و بیخیال همه چیز
اما شب 10:30 دیدم در میزنن و باز کردم بابایی پشت در بود
دلش
نیومده بود تو این روز ما رو تنها بذاره اما من حتی شام هم نپخته بودم و بابایی گفت
بخاطره دیر در اومدن از سر کار شیرینی فروشی ها بسته بود (خوب باشه)من هم بدون
کیک جشن میگیرم!در عرض20 دقیقه غذای مورد علاقه بابا رو پختم 

و بعد شام تا 1 شب حرفیدیم ،بازی و چون شما زحمت کشیده بودید و امروز بیش از حد
تصورت خسته ام کرده بودی
به محض خوابیدنت
منم قرص های سر دردم
و
انداختم و خوابیدم و این طوری شد که با کمک تو و بابات همه برنامه هایی که واسه روز
عشق خودمون(ایرانی) گرفته بودم بهم ریخت

فقط 1درصد از شلوغی هات







قربون اون طرز دراز کشیدنت که جای خاله رو اشغال کردی




کشتی ، بابایی رو با این حجابت


(صد هزار مرتبه شکرت خدایا من این خستگی ها رو دوست دارم و با یک لبخندم همسرم و با یک مامان گفتن فرزندم همه این خستگی از تنم بیرون میاد خدا جونم کاری کن همیشه با تنی سالم پیش همیدیگه باشیم)



سپندارمذگان مبارک
